خرید بک لینک

درباره سایت

2455

امکانات وب

وضعیتم اینجوریه که ۱ ثانیه با خودم میگم همه چیز درست میشه

همه چیز خوب پیش میره

و باقی ثانیهها با اضطراب و دلشوره میگذره

دائم توی سرم صداست

"یعنی حالش خوبه؟ یعنی کمکی داره؟ نکنه اذیت شه؟ نکنه تحت فشار باشه؟ نکنه اذیتش کنن؟ نکنه تنهاش بذارن؟ اگه دستش بسوزه کی مراقبشه؟ اگه طوریش بشه کی زورش میکنه دکتر بره؟ نکنه حالش اونجا خوب نباشه و نتونه برگرده؟ نکنه دلش با اونجا نباشه و به زور خودشو اونجا نگه داره؟ نکنه دلش نخواد ادامه بده اما به قلبش آسیب بزنه و بمونه؟ نکنه به خودش استراحت نده؟ نکنه ببینه اونجا بال پروازش نیست و نپذیره و آسیب ببینه؟ نکنه جای بدی باشه و آیندهای نبینه اما به خودش سخت بگیره و بمونه؟ نکنه اذیتش کنن؟ نکنه غمگینش کنن؟ نکنه به خودش زخم بزنه فقط برای اینکه بتونه؟ نکنه بخواد برگرده و لحظهای تردید کنه؟ نکنه نکنه نکنه نکنه... نکنه دسته گل نازنینم تو تنهایی و دور از چشمم پر پر بشه...."

کاش اونقدر خیالم راحت بود که بفهمم اگه غم داشته باشه بهم میگه

اگه بترسه بهم میگه

اگه یه لحظه پاش سست شه بهم میگه

اینجوری خیالم راحت بود که در امانه

اینجوری قلب پر از اضطرابم آرومتر بود...

اما اون هیچی بهم نمیگه... حتی اگه پیش چشمم پر پر شه نشون نمیده... و این خیلی برای من وحشتناکه...

با همهی وجودم

با تموم قلبم

هزار بار از دیروز آرزو کردم که بتونه واسه موفقیت پرواز کنه

همونقدر سریع

همونقدر باشکوه

همونقدر آزاد...

همین الانم دلم خیلی براش تنگ شده...

برچسب: نویسنده: کامران قاسمی‌پور تاريخ: چهارشنبه 15 شهريور 1402 ساعت: 1:41

صفحه بندی